+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:3  توسط setareh
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:2  توسط setareh
|
عاشقونه
حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد
****************************************
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:0  توسط setareh
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 20:59  توسط setareh
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 20:58  توسط setareh
|
به کدامين بهانه عشقم را به تو تقديم کنم
مي هراسم از اينکه شايد قلبت متعلق به ديگري باشد
چگونه احساساتم را به تو نشان دهم
وقتي از احساسات تو نسبت به خودم خبري ندارم
اما ... با همه اين ندانستن ها دل را به دريا مي زنم
و راز دلم را در حضور چشمانت برملا مي کنم
هر چند که اگر متعلق به قلب مهربانت نباشم باکي نيست 
همان قدر که تو در دلم جاي داري برايم کافيست
چرا که لحظه اي به تو و عشقت شک نکرده ام
راز دلم را در حصار اين جملات ساده بيان مي کنم
و از تو تنها يک پاسخ مي خواهم
که آيا تو از آن من هستي يا نيستي ؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 20:1  توسط setareh
|
تقدير من جدا بودن از توست
و تو خوب مي داني که جدايي دست من نيست
اگر من بخواهم زمانه نمي خواهد
پس تو بگو چاره کار چيست
مي دانم همچون من در عشق غرق شده اي
مرا اينگونه بي وفا خطاب نکن
چرا که بي وفايي در قلب من نيست
سرنوشت ما را از هم دور می سازد
قلبهای پر از عشقمان برای هم نیست
رهايت کردم تا از عشق آزاد شوي
اما ندانستم که عاشقتر از پيش مي شوي
وگرنه عاشق و بي تاب تر از من نيست
و در آخر ... تقدير تو نبودن با من است
هر چند که خوب مي دانم
بين عشق من و تو فاصله اي نيست
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 19:57  توسط setareh
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 19:57  توسط setareh
|
از بيان احساسات پاکم هراسي ندارم
مي نويسم هر آنچه را که در قلبم بارور شده است
نام تو را که تکرار مي کنم قلبم به يکباره مي لرزد
تو نمي داني که چقدر دوستت دارم
اما برايت مي گويم تا بداني
به وسعت آسمان آبي قلبت
و به آرامي موجهاي درياي نگاهت
چرا که عشق تو سرلوحه قلبم است
و وجودت آرامش بخش روح و جانم
مي داني چه چيزي آرزوي دلم است ؟!
اينکه تمام وجودت تا هميشه از آن من گردد
و تمام هستي تا ابد فداي بودنمان با هم شود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 19:55  توسط setareh
|
من چیستم؟لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

Man chistam?
Labkhande por malamate payizi ghoroob dar jostejooye shab
Ke yek shabnam fetade be chang shab hayat , gomnamo bi neshan
Dar arezooye sarzadane aftabe marg
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی
Che omid bandam dar in zendegani
ke dar na omidisar amad javani
Sar amad javani va mara nayamad
payame vafayi az in zendegani
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 19:53  توسط setareh
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:28  توسط setareh
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:27  توسط setareh
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:27  توسط setareh
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:26  توسط setareh
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:26  توسط setareh
|
دوستای من هی می پرسید کی رو دوست داری خوب منم آدمم عاشق می شم یکی رو دوست دارم دیگه مثل بقیه.......
مگه شما ها عاشق نشدین ؟ مگه نشده فقط و فقط به خاطر یه نفر زندگی کنین یا حتی نفس بکشین؟ ولی من که با تمام وجودم دوستش داشتم و دارم ....
ولی کاش هیچ وقت نمی دیدمش و باهاش آشنا نمی شدم یا اگه آشنا شدم دوستش نداشتم یا اگه دوستش هم داشتم دل بستش نمی شدم که حالا نتونم دوریش رو تحمل کنم...........
دوستش دارم و جز اونم کسی رو دوست ندارم نمی خوام داشته باشم.....
دوستش دارم چون هزارتا خاطره ازش دارم .یه لحظه هم از فکرم نمی ره بیرون آخه بدی هاش رو فراموش کردم ....
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:25  توسط setareh
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:23  توسط setareh
|
اون که نخواست پیشم باشی خودش باید صبرم بده
خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده
عشق غالباً یک نوع عذاب است ، اما محروم بودن از آن مرگ است
دلم را آهنی کردم مبادا عاشقت گردد
ندانستم تو ای ظالم دلی آهن ربا داری
من عاشق آن دیده چشمان سیاهم
بیهوده چه گویم که پریشان نگاهم
گر مستی چشمان سیاه تو گناه است
من طالب آن مستی و خواهان گناهم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:22  توسط setareh
|
********************************************
*بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم ...
********************************************
*هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود اگر کسی تو را آنطورکه میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد دوست واقعی کسی است که دستهای تورابگیردولی قلب تورالمس کند بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگزبه اونخواهی رسید ...
********************************************
*همیشه به من می گفت زندگی وحشتناک است ولی یادش رفته بود که به من می گفت تو زندگی من هستی روزی از روزها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه خورشید در اسمان نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا بارانی بود و خورشیدی در اسمان معلوم نبود شبی از شبها از او پرسیدم به چه اندازه مرا دوست داری گفت به اندازه ستاره های اسمان نگاهی به اسمان انداختم دیدم که هوا ابری بود وستاره ای در اسمان نبود خواستم برای از دست دادنش قطره ای اشک بریزم ولی حیف تمام اشکهایم را برای بدست اوردنش از دست داده بودم ....
********************************************
*اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم ...
********************************************
*عشق تنها برای یک بار می اید و برای تمام عمرش می اید عشق همان بود که به تو ورزیدم حقیقتا همان یک بار حقیقتا همان یک بار و از بس بدان اویختم تا همیشه همه ی زندگی ام با ان بیش خواهد رفت بس تا همیشه عا شقت می مانم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:21  توسط setareh
|
سزاواری اگه با تو / توی این قصه بد کردم
چقد خوشحالم از اینکه / گل عشقو لگد کردم
تو از اون لحظۀ اول / فقط فکر خطا بودی
همیشه اشتبا کردی / همیشه بی وفا بودی
دروغایی که می گفتی / تن دنیارو می لرزوند
فقط آیینه بود هر شب / تو چشمام قصه رو می خوند
دل زود باور عاشق / نباید از تو بت می ساخت
نباید باورت می کرد / نباید عمرشو می باخت
سزاواری اگه امروز / تو غمگینی و من شادم
حالا تو بندۀ عشقی / ولی من دیگه آزادم
هرگز نشو مدیون احساس کسی تا نگردد رایگان مهرت گروگان کسی
اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکونه و میره .
دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و میزاره میره .
بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچ وقت نبودی .
دیگه دوست دارم واست رنگی نداره ..
و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه
تو دلشو میشکونی که انتقام خودتو ازش بگیری
و اون میره با یکی دیگه ...... اینطوریه که دل همه آدما میشکنه!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:19  توسط setareh
|
گوش کن، دور ترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است، و یکدست، و باز.
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه فصل،ماه را می شنوند.
***
پلکان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم،
***
گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.
و یا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشنید با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:18  توسط setareh
|
وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم
وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من دوستش داشتم
وقتي كه او تمام كرد من شروع كردم. وقتي كه او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن . مثل تنها زندگي كردن است..........
مثل تنها مردن!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:22  توسط setareh
|
يك كشيش و يك راننده اتوبوس با يكديگر زندگي مي كردند و در يك روز هم با هم فوت كردند.آنها پشت در بهشت رسيدند و آنجا ايستادند. نگهبان بهشت اجازه داد تا راننده اتوبوس به يكي از باشكوه ترين بهشت ها برود ولي به كشيش اجازه ورود نداد و او بايستي فقط منتظر مي ماند.
او براي مدتي طولاني آنجا ايستاد و بالاخره رو به نگهبان كرد و گفت : ((چرا راننده اتوبوس اجازه داشت تا به بلند ترين بهشت برود ولي من كه تمام عمرم در مورد خداوند صحبت كردم اينقدر بايد معطل شوم؟
سنت پيتر گفت : وقتي كه تو توي كليسا داشتي با مردم حرف مي زدي همگي خوابشان برده بود ولي وقتي كه راننده اتوبوس در حال راندن اتوبوس بود همگي در حال دعا بودند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:22  توسط setareh
|
اي روح ! اگر به جاودانگي چشم طمع نداشتم ؛ هرگز ترانه اي را كه در همه زمان ها خوانده شده است را ياد نمي گرفتم.
به جاي آن احتمالا خودكشي ميكردم و پس از آن از من هيچ چيز به جز خاكستري پنهان شده در مقبره باقي نمي ماند.
اي روح ! اگر با اشك ها غسل تعميد نيافته بودم و چشم هايم با ارواح بيماري قتل عام نشده بودند. زندگي را مانند حجابي
تيره و تاريك نمي ديدم .
اي روح ! زندگي تاريكي اي است كه هنگام طلوع خورشيد در روز به پايان مي رسد. افسوس ؛ دل من به من ميگويد كه
در قبر آرامشي هست.
اي روح ! اگر احمقي به تو بگويد كه روح مانند بدن نابود ميشود و هرگز باز نمي گردد . به او بگو گل از بين ميرود اما
بذر باقي مي ماند و همچون راز زندگي جاويد در كنار ما هستي مي يابد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:21  توسط setareh
|
مرا كسي نساخت، خدا ساخت؛
نه آن چنان كه " كسي مي خواست " ،
كه من كسي نداشتم.
كسم خدا بود ، كس بي كسان .
او بود كه مرا ساخت ، آن چنان كه خودش خواست.
نه از من پرسيد و نه از آن " من ديگر " م .
من يك گل بي صاحب بودم.
مرا از روح خود در آن دميد.
و بر روي خاك و در زير آفتاب،
تنها رهايم كرد.
اما مرا به خودم وا نگذاشت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:21  توسط setareh
|
مردی خود را به هیئت شیطان در آورد و عازم یک مهمانی بود که به مناسبت جشن هالوین برگزار می شد.
در بین راه ، باران شروع به باریدن کرد ، پس خود را به داخل کلیسایی انداخت که د رآن مراسمی در حال اجرا بود. مردم با دیدن هیئت و لباس شیطانی او ، به طرف درها و پنجره ها هجوم بردند.
آستین کت خانمی به دسته یکی از صندلی ها گیر کرده بود و همین که مرد ملبس به لباس شیطان به او نزدیک و نزدیک تر می شد ، شروع به عجز و لابه کرد: شیطان ، من بیست سال است که از اعضای وفادار این کلیسا هستم , اما در واقع همیشه در کنار شما بوده ام .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:20  توسط setareh
|
پسری مامور تحویل حیوانهای خریداری شده بود , زیاد هم با هوش حساب نمی آمد .
روزی از او خواستند تا یک خرگوش را به آدرسی تحویل دهد .
پسر گفت : بهتر است آدرس را برایم بنویسید تا یادم نرود.
آدرس را در جیبش گذاشت و به دنبال ماموریتش رفت . هر چند دقیقه یک بار نیز نگاهی به آن
می انداخت و با خود می گفت : می دانم به کجا می روم.
همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه در جاده به یک دست انداز بزرگ برخورد. وانتی را که
می راند به درون یک گودال افتاد و خرگوش برای نجات جانش در دشت باز , پا به فرار گذاشت .
پسر آنجا ایستاده بود وبه قهقهه میخندید. عابری از او پرسید : چه چیزی دیده ای که این قدر خنده دار است؟
او جواب داد : آن خرگوش احمق را که می دوید دیدید؟ او نمی دانست کجا باید برود چون آدرس در جیب من است .
(( این مثل مردمی است که فکر میکنند آدرس خداوند را بلدند , اما بلد نیستند, هر آنچه می دانند فقط خیالات خودشان است.))
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:20  توسط setareh
|
جاده زندگی مسافران زیادی دارد . همه آدم هایی که در دوروبرمان می بینیم همسفران ما در جاده زدنگی اند. حتی آنها که نمی بینیم و هرگز نیز نخواهیم دید اما الان دارند روی کره زمین زندگی می کنند. آنها هم همسفران ما هستند و شاید قبول این نکته برای بسیاری دشوار باشد. ولی آنهایی هم که ما دوستشان نداریم هم در یک چیز با ما اشتراک دارند و آن زندگی در زمان الان است.
چند هفته دیگر بهار از راه می رسد . در جاده زندگی بهار شبیه اتوبوسی نیست که از کنار ما بگذرد و ما با خوشحالی داخل آن بپریم و بگوییم که بهاری شده ایم.بهار کالسکه ای نیست که بعضی از ما سوار آن شوند و بعضی دیگر نتوانند و حسرت بخوردند. بهار خود هواست . زمین و آسمان است که شکلی متفاوت به خود میگیرد.
بهار به همه یکسان می رسد و سهم همه موجودات عالم از بهار به یک اندازه است . البته لازم نیست برای شاد کردن یک دل زمستانی به دوردست ها سفر کنی و دستان یک غریبه را در دست خود بگیری تا بهاری شدن را تجربه کنی .می توانی به اطراف خود نظر کنی و آدم هایی را که در دوروبرت سرد و غمزده اند ببینی و شادی بهاری ات را با آنها قسمت کنی . زمین و آسمان با آمدن بهار متحول می شود و ما هم اگر می خواهیم شادی واقعی ای را حس کنیم و داشتن دلی بهاری را در زندگی خود تجربه کنیم . باید تنهایی به سراغ بهار نرویم و لااقل یکی از این همسفران کنار خود را در شادی خویش شریک کنیم . حتما لازم نیست هنگام تحویل سال نیمکت نشین آواره دور سفره هفت سین نشسته باشد . ولی همین که همت کنیم و لباسی جدید و تازه بر تن او بپوشانیم و لقمه ای شیرینی را به او تقدیم کنیم . همین کمک کوچک میتواند لبخندی بزرگ را بر لب و دل او جاری سازد و هر که این لبخند بزرگ را متوجه نشود . خود بهار می فهمد و سالی پر برکت و فراوانی را نصیب ما می سازد. اگر تنهایی به سراغ بهار برویم بهار از ما خواهد پرسید: حداقل یک همسفر دیگر هم می توانست با تو بیاید ! او کجاست؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:19  توسط setareh
|
سلام
همه میدونن کوروش کبیر کی بود چه کار کرد .
ولی دلم میخواد بخشی از منشور جهانی حقوق بشر رو برات بزارم بخونین تا بیشتر به فهم و اندیشه پدر ایران پی ببرید.
منم کوروش, شاه جهان, شاه بزرگ, شاه توانمند, شاه سومر و آکد , شاه چهار گوش جهان...........آنگاه که بدون جنگ و خونریزی وارد بابل شدم , همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند ......مردوک خدای بزرگ دل های پاک مردم بابل را متوجه من کرد..... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم .
ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.... من برای صلح کوشیدم. من برده داری را برانداختم و به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدا خود آزاد باشند و آنان را نیازارند . فرمان دادم هیچکس از اهای شهر از هستی ساقط نشود. من همه شهرهای ویران را از نو ساختم . تمام نیایشگاههایی که بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاههایی که بسته شده بود را بگشایند . همه خدایان این نیایشگاهها را به جای خود بازگرداندم و مردمان آواره را به جایگاه خود باز گرداندم ...
این بخشی از متن منشور جهانی کوروش کبیر است که سندی قاطع و محکم در مقایشه با نوشته مورخین یونانی در ایام قدیم و سخنان خداوند در تورات و قران کریم و تفاسیر دانشمندان اسلامی شکی باقی نمی گذارد که چنین انسان بی همتا براستی شایسته تکریم و احترام می باشد.
بر کتیبه ای در مقبره این شاه بزرگ نوشته شده :
ای مردم من کورشم . پسر کمبوجیه که شاهنشایی جهان را به پارسیان دادم. پس بر این بنای یاد بود من حسودی مکن.
روحش شاد و تا ابد جاوید باد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:18  توسط setareh
|
دلم نوشت : یک قطره , یک دریا ست , فقط یک قطره ببار ! یک دانه , یک جنگله , فقط یک دانه بکار! یک ستاره , یک خورشیده , فقط هر روز بتاب , تو جاودانه ای , به دنبال جاودانگی نباش!
مرا ببین یک قطره ام به دنبال وسیع شده بی مرز شدن , تر شدن و با تو دیگر و دیگری دریا شدن ! چه گوهر گرانبهاتر از نگین چشماهی توست ؟ که با آن شاهد شگفتی های افرینشی! با آن رنگ های خیال انگیز آسمان را , گیاهان را , پرندگان را و ماهیان را می بینی !
مرا ببین , یک دانه ام , به دنبال حیات , سبز شدن , قد کشیدن و میوه شدن!
مرا ببین , یک ستاره ام, به دنبال تابیدن , گرم شدن افروختن به دنبال روشن شدن و تجلی در سایه ها !
برای شروع , وقت را دریاب! نقطه شروع همان جایی است که هم اینک تو آنجایی! هر جا که باشی , تا بی نهایت باتوست!
گوهر وجود تو با بود تو در هر ثانیه , به وجود نزدیک می شود و می تواند با لمس آنچه می بیند و می شنود یکی شود!
اینجاست که کودک عشق بر دیوار دل می کوبد و به یادت می آورد که من عشقم , همانی که با تو و در تو زاده شدم. همان کودکی که نوازش می خواست , به دنبال لذت و شادی بود و به هر آنچه او را راضی می کرد دل می بست! کود ک عشقت را دوباره متولد کن ! کودک عشق نمی داند که می بخشد فقط می بخشد نمی داند چه معصوم است فقط معصوم است نمی داند فریب چیست ! گاهی فریب می خورد و نمی داند مجازات چیست ,پس مجازات نمی کند و خیلی نمی داند و اینکه نمی داند خود پاکی است خود زیبایی است خود عشق است !
کودک عشق بزرگی است که نزدیکترین کسانش او را رها کرده اند و مسخره اش کرده اند و قدرتش را به بازی گرفته اند تفسیرش کرده اند طردش کرده اند بر او سنک زده اند تکفیرش کرده اند .
کودک عشق همیشه کودک بوده است همیشه معصوم مانده است و همیشه ستوندی است . پس تو یک قطره نیستی دریایی! و یک دانه نیستی جنگلی و یک ستاره نیستی خورشیدی اگر هر روز بباری! اگر هر روز بکاری! اگر هر روز بتابی!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:18  توسط setareh
|